عبد الرزاق اللاهيجي
21
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
صفات عاشقان آيينهء معشوق مىباشد * مرا پژمرده چون دارى كه خود را باغبان بينى به هر ناكس تو قدر عشوه نادان چون روا دارى * نگاهى را كه برق خرمن صد خاندان بينى تو خسران دو عالم سود عاشق مىتوانى كرد * به يك ديدن كه از سامان ناز خود زيان بينى بجز حسرت ز ديدار توام مطلب نمىباشد * چه نقصان گر ز ناكامى دلى را كامران بينى ز يمن عشق باهم هم بهار و هم خزان دارم * مژه ابر بهار و چهره را برگ خزان بينى زبان از گفتگو بستم ولى در شكرِ خاموشى * سر هر موى من با هر سر مو همزبان بينى فتادم از تردد خود ولى در جستجوى تست * سرشكم را كه بىتابانه هر جانب روان بينى به فرمان ايستادستم به خدمت دل نهادستم * چنانم من كه هر طورم كه خواهى آنچنان بينى اگر در ناله برخيزم هواى مهرگان يا بى * وگر در گريه بنشينم بهار ارغوان بينى چنين نوميد از خويشم كه دشمن را چنان يا بى * چنان امّيدوارستم كه هم خود را چنان بينى اگر نوميديم از خويش گفتن را نمىشايد * ولى اميدوارى را ز شوقم ترجمان بينى اميدم سربهسر ليكن همه پرواز اميدم * به طوف مرقد پيغمبر آخر زمان بينى چه مرقد آنكه در رفعت ز چرخش مرتفع يا بى * چه مرقد آنكه در عزت به عرشش توامان بينى بهار خلد تعبير از هواى صاف او باشد * بهشت عدن را از خاك پاكش ترجمان بينى چه معنى لوحش اللّه « 9 » با هواى اوست كاندروى * دم جبريل از استنشاق در قالب روان بينى چه حكمت در هواى اوست ما شاء اللّه از قَدرت * كز آسيبش چو اركان محدِّد « 10 » بر كران بينى ز ديو معصيت كآدم نرست از وى معاذ اللّه * درو گر جا توانى كرد تا محشر امان بينى مدينه چون تنى دان كش مزاج معتدل باشد * درو اين مرقد پرنور را فايض چو جان بينى در ان درگاه از بس سربلنديها به خاكستر * زمينش گر بكاوى تا به مركز آسمان بينى زمين وى اگرنه آسمانستى بمعنى پس * درو چون آفتاب عالم جان را مكان بينى محمد كآفرينش را طفيل هستيش يا بى * وجودش علت ايجاد ملك كن فكان بينى اگر او ممكنستى پس ميان ممكن و واجب * عجب دارم كه در معنى جدايى در ميان بينى بود بر خط حكمش سر چه علوى را چه سفلى را * كه او را كاروانسالار و عالم كاروان بينى چه خوش عامست سبحان اللّه اين رحمت چه خلقست اين * كز او با دوست بينى آنچه با دشمن همان بينى نشست ار بر رخش گرد يتيمى تيره نتوان شد * كه عالم را ازين گرد يتيمى سرمهدان بينى يتيم بىپدر اما پدر مر جمله عالم را * عطوفت بس كه بر عالم ز خلقش رايگان بينى پدر بر سر نه او را ليك لطف ايزدش بر سر * پدر چكند كسى كش لطف ايزد مهربان بينى
--> ( 9 ) - لوحش اللّه ( لا اوحشه اللّه ) ، خداى او را وحشت ندهد ( در مقام تحسين و استعجاب آيد ) . ( 10 ) - محدّد - ق 4 / 12 ( ق ، نشانهء اختصارى قصيده ) .